۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

داغ



چنين كه بر دل من داغ زلف سركش تست،


بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

(حافظ)

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

هراس

تمناي دستهاي من بود

يا وسوسه ي آغوش تو

حرکت انگشتان من بر لمس تنِ تو بود

يا گرماگرم لَخت لَخت تن هايمان

هراس من باري از

يادآوري خاموشي چشمانت است

غروب مرگبارِ ستاره ای سپيد

در کهکشان تاريک وجودم

کوچ

نه، تو ديگر دنيايم را خط مي زني

نامت را

تبرک صادقانه ي انساني ات را

حالا ديگر

ناله هاي باد

و زخم هاي آفتاب

معنايي ديگر دارند

بگذار

خورشيد واپسين روزم را

با چشمهاي خودم

بسوزانم

بادهاي نالان را

من

بگذاز

سوگواره ي دشتهاي هزار سوار گريان کنم

پايان کوچ

نزديک است

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

یاد

يادم است که يادم نرود

تو را

تو يادم باش

يادم کن

من يادم رفته است يادم باشد

خودم را

دستهايت را يادم بياور
انعکاس عطر نفسهايت را

بانو1

تازه اول راه است

روز اول

هميشه تازه که شروع مي شود

سخت است

از اشک هاي تو است شايد

من گر گرفته ام

گرماي شور اشکهاي خدا

در اولين روز خفه ام مي کند

بانو

آسوده بخواب

من چشمهايم بيدار است

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

آرزو



کاش می توانستم آسان بمیرم!

لخت و عریان تر از کودکی ام

کاش ای کاش

می توانستم

آرام تر از برکه ای کنارافتاده

در گوشه ای خشک و بی بهار

خاموش بمیرم

مجسمه

دیگر نه تو آرامم می‌کنی

نه شعر !

نه خواب ! ...

نه باد مرا می‌برد

نه بارانی بر من میآید

نه مرگ

نه رفتگر

چگونه ات فرياد کنم

با دستهای سیمانی ام

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

دنباله رو

ردپاي نگاهم رد مي شود

از صورتت که مي گرداني آنبرها که در چشم نباشد

باشد،

حالا تو چشمهايت را از من بگير

برو دورترها تا صداي واژهايم را نشنوي

برو دورتر

روي از من نهان کن

خواب را از چشمهاي ترم برباي

ردپاي نگاهم را

نمي تواني بگيري که

تا دورترها هم دنبالت مي آيم


۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

ترديد

يا تو هستي

يا تو نيستي

يک درصدم آدم بو ده باشم ،خسته مي شم

پس چطورکه اين حس ها را نمي گيري

پس چطور اين چيزهاي واضح را نمي بيني

يا بايد باشي

يا بايد نباشي

بذار يک حقيقت رو بگم

من حتي نمي دونم تو هستي يا نه؟

من حتي نمي دونم منو دوست داري يا نه؟

من حتي نمي دونم چي حساب ميشم؟

اين خود خواهي نيست؟

اگه فکر ميکني بايد برم

بهتره زودتر برم

- نمي خوام سده راهه زندگي ات شم

- من که تو نيستم.- تصميم ات چيه؟


- من نمي خوام مسير زندگي ات بخاطر من عوض بشه

- خب، يعني برم؟

- نمي خوام اينجوري سخت حرف بزنم.

- يعني دلت يه جاي ديگه اس؟

- نمي خام اذيت کنم

- تو مي گي باش. ولي نباش.

- هيچ چيز از بين نمي ره

- مي دوني هيچ چيز با ترديد خوب نيست. نه موندن نه رفتن.

- تا يه حدي فکرت حس ات کار مي کنه

- من تا حالا خدا برام بد نخواسته

- بريم ديگه؟

- ديگه ميري؟

- هميشه هستم.

- پس چرا نيستي؟ شايد خودم خواستم اينجوري باشي

- دلم مي خواد بگم نرو، نريم

- ما که با هم خوبيم چرا بايد بريم؟

- نمي دونم

- چند سال مگه زنده ايم ؛نصفش که گذشت

- من که تو نيستم

- ديگه جايي برا تصميم گيري نمونده

- حرف الکي نزن

- بيا بريم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

کم راه




روزي صدايت خواهم کرد

تو از ياد مي‌بري خودت را

تو رد پاي سيمرغان را گم کرده اي
تنهاييِ تنهاي تنم را

رخصت

بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که عاشقانه زندگی کردند. تاریخ عاشق کشی در ایران، نشان از قربانیانی دارد که هرچند نامی نیک در روزگار برای خود به جا گذاشته اند اما همواره زخم خورده و رنج دیده ی روزگاری بوده اند که در آن زیسته اند.بگذارید باور کنند در این بلاد هم آدمهایی سالهای سال دندان به جگر گرفتند و نترسیدند و غصه خوردند وغصه دانشان ترکید.

تاریخ چشمهایش کور است نمی بیند. تو چشمهایت را باز کن. او زود فراموش می کند تو یادم باش

چرا آنروز بخار شدی رفتی دریای نمک؟؟؟ چقدر دنبالت گشتم...

صدای آن غریبه چقدر آشنا بود.چند بار اول تنها می توانستم گوشی را کنار گوشم بچسبانم و حرف هایم ته گلویم چسبیده بودند انگار.

چقدر بچگی کرده بودیم با هم . چقدر عاشقی کرده بودیم. چقدر تا صبح با قراره تماشای ماه بیدار بودیم و چشم در چشم هم چقدر زندگی زندگی زندگی کرده بودیم.

(ابوظبی- بهار88)

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

ترس

تکه پاره های مرا به حال خود بگذار

همه ات را پخش کن روی بوم نقاشی هایت

من که خودم را پیش فروش کردم

هرچه تقدیر باشد

گلی که دیروز برایت فرستادم

در راه خشکید

این قانونِ تبعید است

ساقه اش را بو کن

هنوز دارم به سمتت می آیم

تکه پاره های خشکیده ی تنم را به حال خود بگذار

جرا همیشه مرا می ترسانی؟

چرا نقاشی هایت مرا می ترسانند؟

چرا همیشه نقش چشمهای مرا نقاشی می کنی؟

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

ستاره های چشمهایت

فقط به من اشاره کن ٬
تمام می شوم شبی
سرِپیچ کوچه که می گردی
آرام ،چارقد سفید گلدارت را
در باد تاب بده.
عطر زلفهایت چند وقت پیشتر می رسد
من
من
آری من همان پسرکی هستم
که بالای درخت گردو هر روز منتظر است
گردو ها در زمستان چوب اند
و چشمهای من یخ زده اند
به کوچه باغیِ تاریک
ستاره های چشمهایت را
از زمین بردار
اینجا سخت آسمان تاریک است

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

من حرمت چشمهای تو را گریه کرده ام




من حرمت چشمهای تو را گریه کرده ام

تو بی مجال اندیشه به لبخند

هی بزن زیر خنده

آفتاب در می آید به لبخندهایت

به سپیدی

پنجره ها می خوانند

خروسها در غروب حل می شوند

من دیگر نخواهم آمد

من دیگر تمام نمی شوم

من از آن تو شده ام

کاش از سایه چناری که روی پنجره ات افتاده
یک سبد آفتاب برایم بیاوری