يادم است که يادم نرود
تو را
تو يادم باش
يادم کن
من يادم رفته است يادم باشد
خودم را
انعکاس عطر نفسهايت را
دست نوشته های علی زارع قنات نوی
يادم است که يادم نرود
تو را
تو يادم باش
يادم کن
من يادم رفته است يادم باشد
خودم را
تازه اول راه است
روز اول
هميشه تازه که شروع مي شود
سخت است
از اشک هاي تو است شايد
من گر گرفته ام
گرماي شور اشکهاي خدا
در اولين روز خفه ام مي کند
بانو
آسوده بخواب
من چشمهايم بيدار است
ردپاي نگاهم رد مي شود
از صورتت که مي گرداني آنبرها که در چشم نباشد
باشد،
حالا تو چشمهايت را از من بگير
برو دورترها تا صداي واژهايم را نشنوي
برو دورتر
روي از من نهان کن
خواب را از چشمهاي ترم برباي
ردپاي نگاهم را
نمي تواني بگيري که
تا دورترها هم دنبالت مي آيم
يا تو هستي
يا تو نيستي
يک درصدم آدم بو ده باشم ،خسته مي شم
پس چطورکه اين حس ها را نمي گيري
پس چطور اين چيزهاي واضح را نمي بيني
يا بايد باشي
يا بايد نباشي
بذار يک حقيقت رو بگم
من حتي نمي دونم تو هستي يا نه؟
من حتي نمي دونم منو دوست داري يا نه؟
من حتي نمي دونم چي حساب ميشم؟
اين خود خواهي نيست؟
اگه فکر ميکني بايد برم
بهتره زودتر برم
- نمي خوام سده راهه زندگي ات شم
- من که تو نيستم.- تصميم ات چيه؟
- من نمي خوام مسير زندگي ات بخاطر من عوض بشه
- خب، يعني برم؟
- نمي خوام اينجوري سخت حرف بزنم.
- يعني دلت يه جاي ديگه اس؟
- نمي خام اذيت کنم
- تو مي گي باش. ولي نباش.
- هيچ چيز از بين نمي ره
- مي دوني هيچ چيز با ترديد خوب نيست. نه موندن نه رفتن.
- تا يه حدي فکرت حس ات کار مي کنه
- من تا حالا خدا برام بد نخواسته
- بريم ديگه؟
- ديگه ميري؟
- هميشه هستم.
- پس چرا نيستي؟ شايد خودم خواستم اينجوري باشي
- دلم مي خواد بگم نرو، نريم
- ما که با هم خوبيم چرا بايد بريم؟
- نمي دونم
- چند سال مگه زنده ايم ؛نصفش که گذشت
- من که تو نيستم
- ديگه جايي برا تصميم گيري نمونده
- حرف الکي نزن
- بيا بريم
روزي صدايت خواهم کرد
تو از ياد ميبري خودت را
بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که عاشقانه زندگی کردند. تاریخ عاشق کشی در ایران، نشان از قربانیانی دارد که هرچند نامی نیک در روزگار برای خود به جا گذاشته اند اما همواره زخم خورده و رنج دیده ی روزگاری بوده اند که در آن زیسته اند.بگذارید باور کنند در این بلاد هم آدمهایی سالهای سال دندان به جگر گرفتند و نترسیدند و غصه خوردند وغصه دانشان ترکید.
تاریخ چشمهایش کور است نمی بیند. تو چشمهایت را باز کن. او زود فراموش می کند تو یادم باش
صدای آن غریبه چقدر آشنا بود.چند بار اول تنها می توانستم گوشی را کنار گوشم بچسبانم و حرف هایم ته گلویم چسبیده بودند انگار.
چقدر بچگی کرده بودیم با هم . چقدر عاشقی کرده بودیم. چقدر تا صبح با قراره تماشای ماه بیدار بودیم و چشم در چشم هم چقدر زندگی زندگی زندگی کرده بودیم.
(ابوظبی- بهار88)
تکه پاره های مرا به حال خود بگذار
همه ات را پخش کن روی بوم نقاشی هایت
من که خودم را پیش فروش کردم
هرچه تقدیر باشد
گلی که دیروز برایت فرستادم
در راه خشکید
این قانونِ تبعید است
ساقه اش را بو کن
هنوز دارم به سمتت می آیم
تکه پاره های خشکیده ی تنم را به حال خود بگذار
جرا همیشه مرا می ترسانی؟
چرا نقاشی هایت مرا می ترسانند؟
چرا همیشه نقش چشمهای مرا نقاشی می کنی؟
من حرمت چشمهای تو را گریه کرده ام
تو بی مجال اندیشه به لبخند
هی بزن زیر خنده
آفتاب در می آید به لبخندهایت
به سپیدی
پنجره ها می خوانند
خروسها در غروب حل می شوند
من دیگر نخواهم آمد
من دیگر تمام نمی شوم
من از آن تو شده ام